باز بوی باورم خاکستریست

صفحه های دفترم خاکستریست

پیش از اینها حال دیگر داشتم

هر چه میگفتند باور داشتم

پیر ها زهر هلاهل خورده اند

عشق ورزان مهر باطل خورده اند

باز هم بحث عقیل و مرتضی ست

اهن تفدیده مولا کجاست؟

نه فقط حرفی از اهن مانده است

شمع بیت المال روشن مانده است

دستها را باز در شبهای سرد

ها کنید ای کودکان دوره گرد

مژدگانی ای خیابان خوابها

میرسد ته مانده بشقابها

در صفوف ایستاده بر نماز

ابن ملجم ها فراوانند باز

سر به لاک خویش بردید ای دریغ!

نان به نرخ روز خوردید ای دریغ!

گیر خواهد کرد روزی روزیت

در گلوی مال مردم خوارها

من به در گفتم ولیکن بشنوند

نکته ها را مو به مو دیوارها

با خودم گفتم تو عاشق نیستی

اگه از سر شقایق نیستی

غرقه در دریا شدن کار تو نیست

شیعه مولا شدن کار تو نیست

صحبت از عدل و عدالت نابجاست

سود در بازار این الوقت هاست...