دوره گرد

یاد دارم یک غروب سرد سرد

می گذشت از توی کوچه دوره گرد

«دوره گردم، کهنه قالی می خرم

کاسه و ظرف و سفالی می خرم

دست دوم، جنس عالی می خرم

گر نداری کوزه خالی می خرم»

اشک در چشمان بابا حلقه بست

عاقبت آهی زد و بغضش شکست

«اول سال است و نان در سفره نیست

ای خدا، شکرت، ولی این زندگیست؟!»

بوی نان تازه هوش از تن ربود

اتفاقاً مادرم هم روزه بود!!!

چهره اش دیدم که لک برداشته

دست خوش رنگش ترک برداشته

سوختم، دیدم که بابا پیر بود

بدتر از این، خواهرم دلگیر بود

مشکل ما درد نان تنها نبود

حتم دارم خدا آنجا نبود!!!

ناگهان آواز خوب دوره گرد

پرده اندیشه ام را پاره کرد

«دوره گردم، کهنه قالی می خرم

کاسه و ظرف و سفالی می خرم

دست دوم، جنس عالی می خرم

گر نداری، کوزه خالی می خرم»

خواهرم بی روسری بیرون دوید

               <<گفت آقا! سفره خالی می خرید ...؟>>

/ 0 نظر / 11 بازدید